Classic Cinema

 
 
نویسنده : saied - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱۱
 

کازابلانکا: سلطان فيلمهای رمانتيک

مطلبی را که می خوانيد نقدی است بر کازابلانکا که توسط "راجر ابرت" منتقد مشهور آمريکايی نوشته شده و دوست بسيار عزيزم "پيمان" آنرا ترجمه کرده است. اميدوارم از خواندن اين نقد زيبا و خواندنی لذت ببريد:

 

 

در تاريخ سينمای کلاسيک فيلمهای معروف بسياری وجود دارد، فيلمهايی پر محتوا، فيلمهايی با جلوه های هنری يا اصالت هنری و با اهميت سياسی بيشتر. فيلمهای ديگری هم هستند که احتمالا ما در رده بندی بهترين فيلمهای تاريخ سينما بالاتر از کازابلانکا قرار می دهيم. ولی وقتی قرار است دست روی فيلمهايی بگذاريم که شخصا دوستشان داريم و راحت تر بگويم وقتی پيش يک دوست صميمی اعتراف می کنيم دير يا زود حرفمان به اين چند کلمه آشنا می رسد:

ـ من واقعا ديوونه کازابلانکا هستم.

ـ منم همينطور  

کازابلانکا فيلمی است که معيارهای عادی را تغيير داد:

بيشتر از خود "همفری بوگارت" عمر کرد، در زمان تغيير سليقه ها به حياتش ادامه داد و به تمامی کسانی که می خواستند با رنگی کردن آن زيباييشو از بين ببرند، دهن کجی کرد. کازابلانکا جهش کرد تا دل کسانی را که چند دهه بعد از ساخته شدنش به دنيا آمده بودند را ببرد. دير يا زود و معمولا قبل از ۲۱ سالگی همه اين فيلم را می بينند و البته به فيلم محبوبشان هم تبديل می شود. واقعا حرف نداره ...!

 

در سال ۱۹۹۲ کازابلانکا ۵۰ سال داشت. در تاريخ سينما ۵۰ سال زمان طولانی است، زيرا سينما خودش فقط ۱۰۰ سال قدمت دارد. ولی در مقايسه با زمان اين فقط يک لحظه است.

بعضی از عوامل سازنده فيلم هنوز در قيد حياتند اما ستاره ها همه دارفانی را وداع گفته اند. آخرين بازيگر فيلم هم ”کرت بوا“ (همان جيب بری که به مسافران هشدار می داد مواظب جيب برها باشند!) بود که در سال ۱۹۹۲ درگذشت.

و اما در مورد خود فيلم:

صحنه های کليدی فيلم در حقيقت همانهايی هستند که ورود غير منتظره "الزا" را به کافه "ريک" تعقيب می کنند. در بين فيلمهای کلاسيک کمتر فيلمی را می توان پيدا کرد که با تماشای مکرر آن احساساتان نسبت به تماشای فيلم برای نخستين بار بيشتر شده باشدو کازابلانکا از همين دست فيلمهاست که خودش را پس از چند بار تماشا نشان می دهد!

 

وقتی برای اولين بار به تماشای فيلم می نشينيم هيچ چيز از رابطه عاشقانه بين ريک و الزا در پاريس نمی دانيم، پس جريان را به سادگی دنبال می کنيم. هنوز مجبوريم اين رابطه عاشقانه را ( که ظاهرا موضوعی فرعی به نظر می رسد) را رمز گشايی کنيم. ما متوجه می شويم که اين رابطه معنايی دارد ولی کاملا آن را نمی فهميم. اما بعداْ در زمانی که فيلم رو به جلو می رود ما خاطرات پاريس را تجربه می کنيم. آنگاه به عمق احساسات الزا پی می بريم و در آخر فيلم به نتيجه گيری ميخکوب کننده اش می رسد.

اما برای بار دوم که فيلم را نگاه می کنيم هر کلمه ای که بين ريک و الزا ردوبدل می شود و هر چيز کوچکی که در رفتار و نگاهشان مشاهده می شود برای ما با يک دنيا نيش و کنايه همراه می شود. هنگامی که برای اولين بار فيلم را نگاه می کنيم به اندازه کافی خوب به نظر می رسد، اما برای بار دوم محشر است.

در حقيقت ذات اين فيلم طوری است که تماشای مکرر را طلب می کند. اگر شخصی را می توانيد پيدا کنيد که تا بحال اين فيلم را نديده است، کنارش بنشينيد و با همديگر فيلم را تماشا کنيد. متوجه می شويد که حواس شما به فيلم بيشتر از حواس دوستتان است. البته دوست شما آدم بی احساس و زمختی نيست! ولی نمی تواند مثل شما متوجه تلخی خاصی بشود که پشت هر نگاهی وجود دارد و به تدريج هم پررنگ می شود و با هر كلمه ای افزايش می يابد.

 

درتماشای اول ممكن است بيننده حتی متوجه جريانهای جانبی فيلم هم نشود مانند داستان فرعی زن جوانی كه حاضر است هركاری انجام بدهد تا به شوهرش جهت خارج شدن از كازابلانكا كمك كند .

اگرچه آشنا شدن با فيلم كمك زيادی در انتقال احساس می كند اما از طرف ديگر هم باعث می شود تا نقطه ضعف هايی مشخص شود كه در تماشای اول به چشم نيامده است . بعنوان مثال برای خود من زمانی پيش آمد كه متوجه شدم از شخصيت "ويكتور لازلو" زيادخوشم نمی آيد. او يك قهرمان مقاومت است و در عين حال خيلی بی مزه و بی حس ! اگر در زمان صلح سر از يك سازمان سياسی در بياورد خيلی راحت با يك حكومت خودكامه  و ديكتاتوری كنار می آيد . وقتی در پايان فيلم ريك در مورد چيزهايی كه بين او و الزا اتفاق افتاده  دروغ می گويد تا وجهه الزا را در نظر او حفظ كند لازلو اصلا عين خيالش هم نيست ! در حقيقت به نظر من اواصلا لياقت الزا را ندارد . ريك می گويد كه جای او در كنار ويكتور است ولی آيا ويكتور به او توجهی می كند و يا اصلا به اونيازی دارد؟ او در حين يك فرار طولانی با كارش و با قهرمانيش ازدواج كرده است . شبهای متعددی وجود خواهند داشت كه الزا "همچنان كه زمان می گذرد" راگوش كند و متوجه اشتباهش در سوار شدن به آن هواپيما بشود.  

 

مثل تمام كسانی كه نسبت به فيلمهای مورد علاقه شان خيلی حساسند من هم نكاتی را در رابطه با اين فيلم و شخصيتهايش پيدا كرده ام كه  دانستن آنها می تواند جالب  باشد :

چيزی كه در مورد ريك جالب به نظر می رسد و مرا حسابی تكان داده است عشق او نسبت به الزا نيست بلكه توانايی او در پيدا كردن چيزی فراتر از عشق است .

شخصيت لازلو هم مثل يك خوك می ماند چون هم خر را می خواهد هم خرما را ! او چه جور مبارز جدی مقاومت است كه زنش را با خود به اين طرف و آن طرف می كشاند و او را  در معرض خطرات بی مورد قرار می دهد. تنهاتوجيه برای ما اين است كه بگوئيم خودپسندی او نياز به تعريف و تمجيدهای زنش دارد. يك قهرمان واقعی حتما كازابلانكا را به تنهايی ترك می كرد هم بخاطر كارش هم بخاطر خير و صلاح زنی كه دوستش دارد. لازلو آنقدر كودن است كه حتی نمی تواند ببيند بين ريك و الزا چه می گذرد. فيلم سعی می كند تا به ما بفهماند كه الزا هر دومرد را دوست دارد ولی مامی توانيم بفهميم كه در قلب الزا چه می گذرد ... .

"بوگارت" هیچ وقت آنقدر احساس برانگيز ظاهر نشده است مردی كه همراه بطريش سيگار به لب در تنهايی نشسته و غرق در افسوس و دلتنگی می باشد . بی رحمی اي كه با آن الزا را موردحمله قرار می دهد واقعا دردناك و شكنجه آور است. چون اين طرز حرف زدن بيش از آن كه الزا را ناراحت كند خود ريك را زجر می دهد. او روی زخم خودش نمك می پاشد .

الزا در فهميدن اين مطلب كمی كند ذهن به نظر می رسد ولی در حقيقت اين يكی از حقه های فيلم است كه الزا را هميشه ودر هر اتفاقی كه می افتد كمی عقبتر از جريان قرار می دهد .

اگر همانطور كه در افسانه فيلم آمده است و حقيقت داشته باشد و صحنه نهايی فيلم تا روز آخر نامشخص بوده است و اينكه برگمن نمی دانسته كه بالاخره الزا نصيب كداميك از مردها می شود تاحدودی گيج ومنگ بودن اورا توجيه می كند . ولی متاسفانه اين افسانه دهان پركن نمی توانسته حقيقت داشته باشد چون اعتقادات عمومی حاكم بر هاليوود  آن روزها نمی توانست اجازه بدهد الزا مردی را كه قانونا همسرش بوده به خاطر مردی كه عاشقش است ترك كند .با اين وجود برگمن هنوز هم كاملا متقاعد كننده به نظر می رسد . وقتی كه در فرودگاه از يك مرد جدا شده ودر كنار مرد ديگری می ايستد او دوپاره شده است . پريشانی و سردرگمی عاطفی  در حضورمردی كه دوستش دارد همواره يكی ازخصوصيات بارز بازيگری برگمن بوده است. در "بدنام" ساخته "هيچكاك" كه فيلمی با درون مايه ای كمابيش شبيه كازابلانكا است كری گرانت كه عاشق برگمن است مجبور می شود به خاطر هدف برترش در مبارزه با دشمن وانمود كند كه اين گونه نيست و اينجاست كه می توانيم خصوصيت بارز برگمن را ببينيم .

 

كارگردانی "مايكل كورتيز" هم از هر نظر كاملا صرفه جويانه بوده است . نكته قابل توجه اين است كه او تصويری را ارائه می دهد كه برای دركش بيننده بايدكاملا در آن غرق شود او به راحتی اينكار را انجام می دهد بدون آنكه كسی اصلا متوجه اين شود كه اين صحنه ها اصلا كارگردانی هم داشته است! او به طور معمول از همان شيوه روايی  و داستان گويی سينمای كلاسيك استفاده می كند همانطوری كه "گريفيث"  آن را تعريف كرده است و در هزاران فيلم ساخته شده قبل ازكازابلانكا به كار رفته است : آماده كردن نما ـ حركت ـ مديوم ـ‌ نما ـ كلوزآپهای متعدد ـ نماهای ديد اشخاص و عكس العمل ها .

”مایکل کورتيز“

آيا نمايی دركازابلانكا هست كه بدون در نظر گرفتن بقيه فيلم و فقط برای خودش فيلمبرداری شده باشد؟‌من كه فكر نمی كنم ! كورتيز همه كاره فيلم و داستان است او حتی از شخصيتهای فيلم هم گوی سبقت را ربوده است هيچ كس نمی پرسد كه آن نمای محشر را در كازابلانكا ديده ای ؟ چون هيچ نمای محشری كه از ساير نماهای ديگر متمايز باشد وجود ندارد و اگر كسی هم اين طور فكركند دچار اوهام شده است .

وقتی از "هوارد هاكز" خواستند تا فرمول يك فيلم بزرگ را تعريف كند گفت : سه صحنه عالی بدون صحنه بد . كازابلانكا در فرمولش اين كار را با ۴ صحنه انجام داده است .

”راجر ابرت“       


 
comment نظرات ()