Classic Cinema

 
 
نویسنده : saied - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۸
 

کازابلانکا

CASABLANCA

محصول ۱۹۴۲ . سياه و سفيد . ۱۰۲ دقيقه

كارگردان: مايكل كورتيز

بازيگران: همفری بوگارت . اينگريد برگمن . پل هنريد . كلود رنس . دولی ويلسون

 

A poster for CASABLANCA

درباره کازابلانکا چه ميتوان گفت؟ فيلمی که بارها و بارها مورد تحسين کارشناسان سينمايی واقع شده و اکنون که بيش از نيم قرن از ساخت آن می گذرد، همچنان زيبا و جاودانه است. داستان روان و جذاب فيلم از ابتدا محسور کننده است.

تصاويری جالب و بديع از کازابلانکا، شهری که شايد تا قبل از ساخته شدن اين فيلم دارای شهرت آنچنانی نبود، آغازگر فيلم ميباشد. "سرهنگ استراسر" (کنرادفايت) يکی از افسران ارشد نازی است که به خاطر انجام ماموريت مهمی وارد کازابلانکا می شود. او می خواهد از خروج مبارزی اهل چک بنام "ويکتورلازلو" (پل هنريد) که از زندان نازيها گريخته و قصد دارد از طريق اين شهر به آمريکا بگريزد، جلوگيری نمايد. استراسر در فرودگاه با استقبال "سروان رنو" (کلود رنس) رييس شهربانی کازابلانکا روبرو می شود. کازابلانکا اکنون مستعمره فرانسه آزادبوده و جزو مناطق اشغال شده آلمانها محسوب نمی شود. در کازابلانکا همه از کاباره "ريک" سخن می گويند. بنابراين انتظار ما چندان زياد نيست تا به کاباره ريک برويم. اولين بار که چهره ريک (همفری بوگارت) را می بينيم در پشت ميزش نشسته و به دربان کاباره اشاره می کند که چه کسانی مجاز به ورود می باشند. چرا که او يک قمارخانه به اصطلاح مخفی در کاباره اش دارد‼

بالاخره لازلو از راه می رسد. مبارزی که زنی زيبا بنام "الزا" (اينگريد برگمن) او را همراهی می کند. با وارد شدن الزا نگاه "سام" (دولی ويلسون) نوازنده کاباره به او می افتد و بی درنگ او را ميشناسد. وقتی لازلو جهت صحبت با کسی برای لحظاتی از همسرش جدا می شود، الزا سام را نزد خود فرا می خواند و از او می خواهد تا ترانه جاطره انگيز "همچنان که زمان ميگذرد "را برايش بخواند. سام ابتدا قبول نمی کند ولی با اصرار الزا آن را اجرا می کند. لحظاتی بعد هيجان به اوج می رسد. ريک وارد سالن شده و پس از مکثی کوتاه با عصبانيت به طرف سام رفته و فرياد می زند: سام! مگه بهت نگفته بودم هيچوقت اين آهنگ را نزن! سام با اشاره سر الزا را نشان می دهد. لحظه جاودان تاريخ سينمای رمانتيک شکل می گيرد و نگاه ريک و الزا در هم گره می خورد و آتش عشقی که چند سال پيش خاموش شده بود دوباره شعله ور می شود.

 

Louis introduces Rick to Ilsa and Lazlo

  الزا همسرش لازلو را به ريک معرفی می کند. اولين سنت شکنی ريک خوردن مشروب با مهمانان است که باعث تعجب سروان رنو می شود. وقت رفتن فرا می رسد و ريک الزا را با نگاهش بدرقه می کند.

اکنون شب از نيمه گذشته و کاباره تعطيل است. اما ريک با دنيايی از خاطرات قديمی و يادآوری آنها دست و پنجه نرم می کندو روی به مشروب آورده است. سام برای تسکين دادن به او نزدش می رود و ريک از او می خواهد تا آن ترانه خاطره انگيز را برايش بخواند.

يکی از بهترين فلاشبکهای تاريخ سينما رقم می خورد و ما با ريک به سالهای نه چندان دور در پاريس می رويم. ريک و الزا سوار بر ماشين از مناظر مختلف عبور می کنند. آنها عاشق و دلباخته همديگر هستند. الزا هيچ وقت از گذشته خود به ريک چيزی نمی گويد اما می داند که ريک بخاطر سابقه ای که در آمريکا داشته نمی تواند به کشورش بازگردد.خوشی آندو چندان طولانی نيست زيرا آلمانها فرانسه را اشغال کرده و هر لحظه به پاريس نزديک می شوند. اسم ريک در ليست سياه گشتاپوست. بنابراين ريک بايد هر چه سريعتر پاريس را ترک کند. او با الزا قرار می گذارد تا به اتفاق هم به سوی مارسی بگریزند. اما در آخرين لحظه و در ايستگاه قطار خبری از الزا نيست. سام حامل پيامی از طرف الزاست: ريک من متاسفم از اين که نميتوانم با تو بيايم و ... . ريک گيج ومنگ نامه را مچاله کرده و سوار قطار می شود...

 

Rick and Ilsa eat peanuts in Paris

الزا وارد کافه می شود. ريک منتظر اوست اما آنقدر با طعنه و تند با او صحبت می کند که الزا با ناراحتی ترکش می کند. کارشکنی ها برعليه لازلو شروع می شود. او سخت به دنبال پروانه خروج می گردد. غافل از اينکه رابط آنها را نزد ريک به امانت گذاشته و خود کشته شده است. سرانجام لازلو پی می برد که اجازه خروجش در دستان ريک است و سعی ميکند او را راضی کند اما اين کار ساده ای نيست. در يک ميهمانی گوشه ای از آنچه که آلمانها از آن وحشت دارند اتفاق می افتد. در کاباره ريک ارکستر موزيک حماسی آلمان را ميزند و سربازان و افسران آلمانی با صدای بلند آن را همراهی می کنند اما ناگهان لازلو وارد شده و از ارکستر ميخواهد تا "مارسيز"را بنوازد. صحنه ای بديع و بيادماندنی اتفاق می افتد و همه کسانی که در کاباره هستند برخاسته و سرود ملی فرانسه را با شور خاصی می خوانند. اين کار به تعطيل شدن کاباره ريک می انجامد. لازلو شبها جهت برگزاری جلسات نهضت مقاومت به طور مخفيانه در کازابلانکا رفت و آمد می کند و اين بهترين فرصت برای الزا است تا نزد ريک رفته و او را متقاعد کند. او ابتدا با خواهش و التماس از ريک می خواهد تا برگه های خروج را به او بدهد اما وقتی با بی تفاوتی ريک روبرو می شود به رويش اسلحه می کشد غافل از اين که ريک بيدی نيست که از بادها بلرزد. الزا عذرخواهی کرده و باز هم با گريه التماس می کند. ريک او را آرام کرده و درقبال برگه ها پيشنهاد عجيبی می دهد. بهای بدست آوردن برگه خروج تنها يک چيز است: خود الزا! او بايد برای ريک باشد. الزا و ريک قرارهايشان را می گذارند.

 

A publicity portrait of Bogart and Bergman

روز سرنوشت فرا می رسد. ريک با ارائه برگه های خروج سروان رنو را متقاعد می کند تا فرودگاه را برای پرواز آماده کند. در اين اثنا سرهنگ استراسر با شنود تلفنی از قضيه با خبر شده و سريع عازم فرودگاه می شود. در فرودگاه همه به هم ميرسند. ريک به طرف سروان رنو اسلحه کشيده و از او می خواهد تا همکاری کند. اما استراسر از راه می رسد. ريک با گلوله ای او را که در حال تماس با برج مراقبت است از پا در می آورد. همه چيز طبق نقشه پيش رفته و هواپيما آماده پرواز است. در حاليکه الزا منتظر است تا بر طبق نقشه عمل شود با صحنه عجيبی روبرو می شود.

ريک او و لازلو را برای رفتن بدرقه می کند. الزا اندکی مقاومت کرده و ناباورانه به ريک نگاه ميکند. اما ريک او را راضی به رفتن ميکند.

 

Rick and Ilsa say goodbye

وداعی دوباره برای ريک و الزا رقم می خورد: چشمان اشکبار الزا، نگاه سرد و بی تفاوت لازلو و چهره درهم اما مصمم ريک. هواپيما پرواز ميکند و ريک و الزا برای هميشه از هم جدا می شوند. در فضای مه گرفته فرودگاه تنها ريک و سروان رنو باقی مانده اند که با گفتگويی دوستانه درباره آينده در غبار محومی شوند.

و اين پايان حماسه کازابلانکاست...               


 
comment نظرات ()